صباصبا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

عشقی از جنس صبا

ماه هشتم هم داره تموم میشه....

1390/8/28 23:32
نویسنده : مامانی صبا
2,133 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزکم میخوام تو این پست خاطرات این ماه رو بنویسم.

شروع ماه هشتمت مصادف بود با اول مهر و مهدکودک رفتن تو.اوایل خیلی ناراحت بودم و میترسیدم که

اذیت بشی و گریه کنی.اما خداروشکر نه تنها اذیت نشدی بلکه خیلی هم دوست داشتی چون کلی بچه

اونجا بودن و تو بازی کردن با بچه ها رو خیلی دوست داری وچون تنها شیرخوار مهد هستی مربی خیلی

تورودوست داره.فقط 4 ساعت اونجا میمونی که 2 ساعتش هم خوابی و بقیه اش هم بازی میکنی.

اینجا آماده شدی داریم میریم مهد

 

راستی این روزها احمدرضا بعد از سه سال از مالزی برگشته وقراره یه چند ماهی ایران بمونه.البته ما و

فرزانه و مهرداد میدونستیم چرا برگشته.آخه اونجا یه دختر خانم گل میبینه و عشقولانشون شروع

میشه .حالا هم اومده برای مراسم عقد.ما هم که کلی به خودمون میبالیدیم که فقط خودمون این موضوع

رو میدونیم به محض اینکه خبردار شدیم بیتا خانم یعنی عروس خانم داره از مالزی بخاطر مراسم

خواستگاری میاد دویدیم رفتیم شیراز که از چیزی عقب نمونیم.البته احمد رضا هم با ما اومد و من تا خود

شیراز آمار گرفتم.

خوشگله؟معمولیه

چی میخونه؟تربیت بدنی      رشته تخصصیش چیه؟بسکتبال          پس قدش بلنده؟آره 190

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چند تا خواهر برادر داره؟2تا خواهر یه برادر و کلی سوالهای جورواجور

بیچاره احمدرضا!!!!!!!!!!!!!

شیراز که رسیدیم رفتیم خونه فرزانه و مهرداد.چهارشنبه شب بسیار عالی طی کردیم و فردا شب رسیدو

قرار بود بیتا ساعت 3 بامداد برسه ایران.کلی با فرزانه نقشه ریختیم که بریم فرودگاه و عروس خانم رو

ببینیم ولی نشد و همه خواب موندیم و احمدرضا یواشکی از دستمون فرار کرد.

ظهر روز بعد فرزانه بیتارو دعوت کرد باغ یکی از دوستاش.و رفتیم خوش گذرونی.ظهر جوجه زدیم و اون روز

هم با خوبی تموم شد و ما برگشتیم داراب.

ببخشید مامان جون فقط همین یه دونه عکس از تو داریم

باخبر شدیم عروسی جمعه 28 مهر هست.قرار بود پنجشنبه مراسم عقد تو محضر برگزار بشه ما هم

دعوت بودیم.ساعت یک بعدازظهر از داراب خرکت کردیم تو جاده کمتراز ١٢٠ نیومدیم تا به مراسم عقد

برسیم.دست آخر هم وقتی رسیدیم عروس خانم بله رو گفته بود

اینم صبای عزیزم با اقا داماد

 

 

عروسی هم به خوبی و خوشی تموم شد و این هم عکسهاش 

  

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (13)

mamani helena
6 آبان 90 15:33
saam azizam mashala che dokhmale nazi enshala arosishdost dashtid be ma ham sar bezanid
مامان متین
7 آبان 90 1:07
خیلی مبارک خوشگل خانم. دیگه بزرگ شدی ماشالله ان شالله دانشگاه رفتنت وای خدا لباس نازشو ببین. چه جیگر. قربون کلاه قشنگت . مادام شدی
مامان طاها
8 آبان 90 21:32
خیلی نازه خدا حفظش کنه.
dp
8 آبان 90 22:44
سلام . وبلاگ ملیسا خانم آپ شد . خوشحال میشیم به وبلاگ جگر گوشمون سری بزنید و ما رو از نظرات قشنگ خودتون بی نصیب نفرمائید .
فرزانه
9 آبان 90 14:37
قربون شکل ماهت برم چه عجب مامانی بعد از یک ماه برات مطلب نوشت. بیچاره این ماه خیلی گرفتار پرسش و پاسخ و کنجکاوی در مورد کارای عروسی بود که وقت نداشت مطلب بزاره. دیشب عمو مهرداد میگفت چقدر دلم برای صبای سپل تنگ شده. ایشاله عروسی خودت قربون کلات برم. بوس بوسی عزیزم
ریحانه
11 آبان 90 12:26
همیشه به خوشی و شادی عزیزم... دقیقأ روز تولد بهراد من شما عروسی داشتین. ایشالا خوشگلت خودش یه روزی عروس شه... البته مراقب باش که اونموقع موقع بله گفتی خانم خانمات اونجا باشی..
سعید ستوده
19 آبان 90 21:46
عزیزم عکست رو که دیدم باورم نشد خیلی باحال بود میدونی الآن 4 ماهه که نه خودت نه بابات نه مامانت رو ندیدم.دلم برات تنگ شده.از طرف......


سلام اقا سعید دانشمند.ممنون به وبلاگ صبا سر زدی.
مامان متین
20 آبان 90 17:13
سلام عزیزم . خوبی دختر گلت چطوره؟ نیستید؟ حتما سرت باشیرین کاریهای نانازت گرمه می دونی عکس دوستای متینم رو توی یه پست به همه نشون دادم هرکی عکس صبا گلی رو دیده خیلی خوششش اومده از نازی و قشنگی این دختر شیرین پیش ماهم بیا
عباسی
29 آبان 90 0:04
سلام خدا حفظش کنه این کوچولوی نازنین تون رو.. وقت کردین به وب من هم سر بزنید
مامان اميررضا كوچولو
29 آبان 90 13:49
سلام ماشالله چه دخملي نازي دارين خدا نگه دارش باشه به وبلاگ اميررشاي منم ر بزنين خدا بعد از چند سال اميررضا رو به من داده
dp
30 آبان 90 0:11
با سلام و تبریک بخاطر وبلاگ قشنگتون . وبلاگ ملیسا خانم به روز شد . ملیسا خانم خوشحال می شن اگر مهمون وبلاگش باشید . ممنونم .
مامان پسر خرداد
1 آذر 90 13:43
صبای عزیز من امروز موفق شدم وبلاگتو ببینم ولی بازم نتونستم درست بخونم بخاطر اینکه اداره هستم فقط خواستم اگه اجازه بدی لینکت کنم تا روز بعد حسابی در موردت بخونم گلم .
سعید
4 آذر 90 12:11
سلام خوشگل.دلم برات تنگ شده بود.عکسات رو که دیدم بیشتر دلم تنگ شد.انشاء الله یک روز ببینمت. تا دیداری دگر خداحافظ.البته امیدوارم چند عکس دیگه ات را مامانت بگذاره تا ببـینیم. SAEED