ماه هشتم هم داره تموم میشه....
عزیزکم میخوام تو این پست خاطرات این ماه رو بنویسم.
شروع ماه هشتمت مصادف بود با اول مهر و مهدکودک رفتن تو.اوایل خیلی ناراحت بودم و میترسیدم که
اذیت بشی و گریه کنی.اما خداروشکر نه تنها اذیت نشدی بلکه خیلی هم دوست داشتی چون کلی بچه
اونجا بودن و تو بازی کردن با بچه ها رو خیلی دوست داری وچون تنها شیرخوار مهد هستی مربی خیلی
تورودوست داره.فقط 4 ساعت اونجا میمونی که 2 ساعتش هم خوابی و بقیه اش هم بازی میکنی.
اینجا آماده شدی داریم میریم مهد


راستی این روزها احمدرضا بعد از سه سال از مالزی برگشته وقراره یه چند ماهی ایران بمونه.البته ما و
فرزانه و مهرداد میدونستیم چرا برگشته.آخه اونجا یه دختر خانم گل میبینه و عشقولانشون شروع
میشه .حالا هم اومده برای مراسم عقد.ما هم که کلی به خودمون میبالیدیم که فقط خودمون این موضوع
رو میدونیم به محض اینکه خبردار شدیم بیتا خانم یعنی عروس خانم داره از مالزی بخاطر مراسم
خواستگاری میاد دویدیم رفتیم شیراز که از چیزی عقب نمونیم.البته احمد رضا هم با ما اومد و من تا خود
شیراز آمار گرفتم.
خوشگله؟معمولیه
چی میخونه؟تربیت بدنی رشته تخصصیش چیه؟بسکتبال پس قدش بلنده؟آره 190
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چند تا خواهر برادر داره؟2تا خواهر یه برادر و کلی سوالهای جورواجور
بیچاره احمدرضا!!!!!!!!!!!!!
شیراز که رسیدیم رفتیم خونه فرزانه و مهرداد.چهارشنبه شب بسیار عالی طی کردیم و فردا شب رسیدو
قرار بود بیتا ساعت 3 بامداد برسه ایران.کلی با فرزانه نقشه ریختیم که بریم فرودگاه و عروس خانم رو
ببینیم ولی نشد و همه خواب موندیم و احمدرضا یواشکی از دستمون فرار کرد.
ظهر روز بعد فرزانه بیتارو دعوت کرد باغ یکی از دوستاش.و رفتیم خوش گذرونی.ظهر جوجه زدیم و اون روز
هم با خوبی تموم شد و ما برگشتیم داراب.

ببخشید مامان جون فقط همین یه دونه عکس از تو داریم

باخبر شدیم عروسی جمعه 28 مهر هست.قرار بود پنجشنبه مراسم عقد تو محضر برگزار بشه ما هم
دعوت بودیم.ساعت یک بعدازظهر از داراب خرکت کردیم تو جاده کمتراز ١٢٠ نیومدیم تا به مراسم عقد
برسیم.دست آخر هم وقتی رسیدیم عروس خانم بله رو گفته بود



اینم صبای عزیزم با اقا داماد

عروسی هم به خوبی و خوشی تموم شد و این هم عکسهاش




ماه هشتم هم داره تموم میشه....
